تبليغاتX
مثل...هیچ جا
مثل...هیچ جا

یک آه بزرگ از ژرفای اعماق ته ته دلم.......................................

آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه(گلوم درد گرفت...) 

امان از این زندگی که نمی شه جلوش رو گرفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برنامه ی زیبا و دوست داشتنی ترم دوم اومده دستمون..............

انقده این برنامه خوشگله که نگو(امتحانا نه مقدارشون همه ی کتاب)

آخه کی بشینه این کتاب های مزخرف و چرت و پرت رو از اول بخونه؟؟؟؟

شما نمی دونید منم یه خرخون تمام عیار ...می شینم میترکونم!!!!

منم عاشق درس و مدرسه(اه حالم بد شد.......)

به همین خاطر از هرگونه آپ - ماپ - تاپ - پاپ و غیره و ذالک معذوریم

البته شاید یکی دو باری بیام سر بزنم ولی احتمالا آپ نمی کنم.

یک شعر زیبا در وصف خرخونی...............

تو این زمونه                                       کی درس می خونه

کتاب چیه دفتر چیه                             کنکور کدومه؟؟؟

ما درس نخوندیم                                 به این جا رسیدیم

وای به حال روزی که ما درس می خوندیم

حالا وای وای وای وای وای وای حالا وای وای وای وای وای

حالا از این حرفا گذشته تا یادم نرفته بپرسم :

شما میلان بودین یا منچستر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به هر حال کدوم که بودین بودین ولی میلان منچستر رو پوکوند!!!!!!!!!!

قبل از انجام هر کاری بعد خواندن این مطلب نظر بدین

 

نوشته شده توسط زلزله ی خرخون 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک
  


سلام

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟دماغاتون چاقه؟

خب دلتون بسوزه چون دماغ من خیلی لاغره!

می خواستم بگم به خاطر هجوم سیل عظیم امتحانات مبارک پایان ترم احتمالا لااقل من تا پایان این امتحانات خجسته از آپ کردن معذورم.(چه قد هم که من درس می خونم واقعا)

امروز روز آخری بود که رفتیم مردسه جاتون خالی بود .

بچه ها!!

یکی از معلم های ما حالش خیلی بده. معلم هنرمون میگفت دکترا نقریبا جوابش کردن. آخه پیر هم نبود.سر نمازاتون واسش دعا کنین. می کنین؟مطمعنم که می کنین پس خیلی ممنون

امیدوارم امتحانامون ۲۰،۲۰،۴۰،۸۰،۱۰۰ بشه .

خوش بگذره

و تا به زودی ...

نوشته شده توسط:

                                 شیطونک خرخون




نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک

سلام

اهل دانشگاهم

روز گارم بد نیست

نسبم شاید برسدبه انیشتین،نیوتن

یا ارسطو،تالس

اهل دانشگاهم

من کتابم را وقتی می خوانم

که شده آخر ترم

اهل خوابستانم

خوابگاهم قفسی استکه هفت،هشت نفری

چون من

همه شب بر کف آن می خوابند

فکر من در پی امرار معاش

پی گرفتن قرض از رفقا

یا پای گرفتن وام از جای دگر

یا که یک فرد دگرگم شده است

من نمیدانم که چرا می گویند ...

علم بهتر است از ثروت

و چرا در کت دانشمندان پولی نیست

جور دیگر باید دید

علم را باید شست

پول را باید جست

من بدهکارم،بابت پول غذا،بابت پول کتاب

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها

چند وقتی است شده بازنشست

او ز ماشین خودش،تاکسی ساخته است

اهل دانشگاهم

روز گارم بد نیست

 

خوب بید؟؟؟؟

راستی شما ها میلان بودین یا منچستر یا هیچ کدام یا هردوانه؟

خب کاری باری؟  

فعلا

 

نوشته شده توسط :

                          شیطونک شیطون!!!

 




نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک

آگهی

به این وسیله به اطلاع مادر عصبانی خود می رسانم که

شکلات هایی را که لای رخت و خواب ها گذاشته بود من

نخورده ام

(پسر راستگوی او نقی) 

 

آگهی تجاری

چرا شب ها با این که مسواک می زنید با ناراحتی می خوابید

قابل توجه بچه های عزیز

وارد کننده ی همه نوع مادر بزرگ

عینکی

مو فلفلی

پیرهن زری

در اندازه های مختلف تمام اتوماتیک و با چندین زبان با حافظه ای

که بیش از صد عدد لالایی و شعر و قصه در خود جای داده

است با خرید از ما خواب های خود را پر از بزبز قندی کنید

(شرکت مامادردر بزبز رگ رگ)

 

آگهی فروش

۱- شیک و با دوام

کمربند چرمی پدرم به فروش می رسد

 

۲- یک باب مدرسه ی دو نبش ده کلاسه باکلیه ی وسایل یک جا

به فروش می رسد

(گروهی از دانش آموزان درسخوان مدرسه ی دانش دونبش)

 

۳- قابل توجه دانش آموزان عزیز

تعدادی آدم آهنی خوش خط جهت انجام دادن تکالیف شما

 موجود است

(میدان شوش خیابان پهلوش)

 

 

نوشته شده توسط  زلزله در محل پخش آگهی

 




نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک
   گمشده


گمشده

پدر اینجانب هنگامی که با یکدیگر از خیابان عبور می کردیم

گم شده است خواهشمندم هر کس که از وی اطلاعی دارد

هر چه زودتر به کلانتری منطقه ی ۴۰ تماس بگیرد

من در آن جا چشم به راه او هستم

(پسر۴ساله ی او قلی)                

 

نوشته شده توسط زلزله ی پلیس

 




نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک

۴ تا واقعیت هست که شاید تا به حال بهش فکر نکرده بودی

۱- خورشید تنبل است!چون پدرم زودتر از او از خواب بیدار می شود

۲- قالی چمن بافت کارخانه ی بهار است

۳- بیچاره ماهی ها!چون اشک ریختنشان را هیچ کس باور نمی کند

۴- وقتی اتوبوس به ایستگاه می رسد همه به احترام او از جایشان بلند می شوند

 

نوشته شده توسط زلزله ی واقع بین




نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک

آن سرخ قشنگ بی گناه از حوض ما برفت . نا دیده لذت عمر در ابتدای جوانی کجا برفت؟

به این وسیله به کلیه ی دوستان وآشنایان می رساند که ماهی کوچک

حوض ما دنیای آبی خود را ترک و به دنیای باقی شتافت به خاطر 

همین مجلس کوچکی برگزار کردیم تا بر سر مزار او چند قطره اشک

بریزیم زمان:بعد از ظهر پنج شنبه بعد از تعطیل شدن مدرسه

نشانی:باغچه ی خانه ی ما

ضمنا دوچرخه ی بهرام برای ایاب و ذهاب روبه روی مدرسه آماده است

حضور شما در این مجلس باعث شادی روح آن مرحوم می شود

با تشکر

نوشته شده توسط زلزله ی عزادار

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک
   اشکال


سلام

خوبین؟

من دیگه واقعا شیطونکم

چون نمیشه نوشته ی هر کس به اسم خودش باشه(احتمالا اشکال از قالبه ولی من دوست ندارم عوضش کنم) در نتیجه هر کس زیر پستش می نویسه اسمشو.

حالا یه مطلب نسبتا جالب

.

.

.

.

.

مرد این موجود بیچاره (آره جون دلش!؟!؟)

وقتی به دنیا می یاد همه حال مادرشو می رسن

.

وقتی عروسی میکنه همه میگن چه عروس خوشگلی

.

وقتی میمیره همه میگن بیچاره زنش

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک

با سلام خدمت شما دوستان عزیز

سلامی به قطار کاروان ها .......

به عروس آسمان ها................

به قشنگی دو دیده ...................

به اهوی دویده ......................

به بهار فصل هستی .......................به تو که دوستم هستی

دیگه سلام بسه خسته شدم حالتون چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که فعلا خوبم(تا وقتی که برم مدرسه......)

یه شعرکه فکر نکنم بشه اسمشو شعر گذاشت:

من از عمرم چه فهمیدم نفهمیدم چه فهمیدم فقط تا ان جا فهمیدم که فهمیدم نفهمیدم

من که خییییییییلی بچه ی آروم و ساکتی هستم(آره جون خودم)اگر هم همه چیز یادم برود درس راکه بسیار شیرین و دوست داشتنی است هرگز فراموش نمی کنم

خواستم در دیدار اول با شما (در خواب و خیال )او خود م بگویم:

من آدمی پر جنب و جوش - شیطون - زلزله و در مواردی که احتمال آن خیلی زیاد است جیغ جیغو هستم.علاقه ی بسیاری به درس دارم که در مدرسه همه ی آن از بین دفت و حالا از آن چیزی باقی نمانده. همیشه ی خدا با خواهر کوچکم دعوا دارم که همیشه آخرین ضربه را خودم می زنم بعد دعوایمان با دعوای کلامی ادامه پیدا می کند تا جایی که یکی از ما کوتاه بیایدکه نمی آید که در آن صورت به یک داد نیازمندیم 

امیدوارم لحظات و ساعت هایی زلزله آسا

در کانون ده ریشتری خانواده

در خانه ای ضد زلزله را

بگذرانید

 

نوشته شده توسط زلزله جون

 




نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک

              سلام

حالتون خوبه؟   ممنون من حالم خوبه .

مرد ها مثل :

مرد ها مثل مخلوط کن هستند: در هر خانه یکی از انها هست .ولی نه به چه درد میخوره .

مردها مثل باران بهاری هستند: هیچ وقت نمیدانید کی میایند چقدر ادامه دارند وکی قطع میشوند.

مردها مثل کامپیوتر هستند : کاربری شان سخت است و هرگز حافظه ی قوی ندارند .

مردها مثل ذرت بوداده هستند : بامزه ولی هیچ وقت جای غذا رو نمی گیرند .

مردها مثل نوزاد هستند : " در اولین نگاه شیرین و با مزه ام خیلی زود از تمیز کردن و مراقبت انها خسته  میشوید."

مردها مثل پیکان دست دوم هستند : ارزان هستند و غیر قابل اطمینان .

مردها مثل جای پارک هستند : خوب هایشان قبلا" اشغال شده و انهایی که باقیمانده اند یا کوچک اند یا جلوی درب منزل مردمجا رو اشغال کرده اند.     

                                             نوشته شده توسط جیرجیرک




نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک

به نام خالق پروانه ها

سلام

امان از دست بابا ومامان

یاد آن روزی که بودم اولی

ناز و طناز وعزیز وفلفلی

شاه خانه بودم وبا داد ودود

هر چه را می خواستم اماده بود

وای به حال روزی که امد دومی

نق نقو وبد ادا و غم غمی

من وزیر گشتم وافتادم زجا

دومی به جای من گردید شاه

تا به خود ایم وخودداری کنم

سومی امد و او شد خواهرم

دختری زیبا و خوشرو مثل ماه

من وداداشم کشیدیم سوز و اه

جای سبزی و نشاط و خرمی

سر رسید از گرد راه چهارمی

دیگر ان خانه برایم تنگ شد

سبزی وگل در نگاهم سنگ شد

داشتم می کردم عادت ناگهان

پنجمی هم پا نهاد بر این جهان

بهر سوختن ۵ تن کافی نبود

ششمی هیزم شدو ما مثل دود

ناصر ومنصور و شهناز وشهین

احمد و فرهاد وهفتم هم مهین

خانمان شد در هم بر همی

سه قلو شد هشتمی ونهمی ودهمی

ای امان وای امان و ای امان

ای امان از دست بابا ومامان

بار دیگر بچه دار شد مادرم

تیم فوتبال بی کم وکسره چی بگم؟

ناصر ومنصور وشهناز وشهین

احمد وفرهادوعباس و مهین

علیمردان گل ومعصومه جان

اخری هم می شود دروازه بان

                                                                 نوشته شده توسط جیرجیرک




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک

 یک ساعت ویژه

مردی،دیر وقت،خسته وعصبانی از سر کار به خانه باز گشت .دم درسر ۵

ساله اش را دید که در انتظار او بود.

ــ بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

ــ بله حتما. چه سوالی؟

ــ بابا،شما برای هر ساعت کار،چه قدر پول می گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد:((این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می

کنی؟))

ــ فقط می خواهم بدانم.بگویید برای هر ساعت کار،چه قدر پول می گیرید؟

ــ اگر باید بدانی خب میگویم،۲۰ دلار.

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود،آه کشید.سپس به مرد نگاه کرد و گفت:((می شود ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟))

مردبیشتر عصبانی شد و گفت :((اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری ،سریع به اتاقت برو،فکر کن که چرا این قدر خود خواه هستی. من هر روز ،سخت کار می کنم و برای چنین رفتار های کودکانه ای وقت ندارم.))

پسر کوچک،آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:((چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟)) بعد از حدود یک ساعت ،مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسرکوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است . به خصوص این که خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

ــ خواب هستی پسرم؟

ــ نه پدر،بیدارم

ــ فکر کردم با تو خشن رفتار کردم .امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم . بیا ،این ۱۰ دلاری که خواسته بودی .

پسرکوچولو نشست،خندید و فریاد زد :((متشکرم بابا!)) بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده درآورد.

مرد وقتی دیدژسر کوچولو خودش هم پول داشته است،دوباره عصبانی شد و غر و لند کنان گفت:(( با این که خودت پول داشتی چرا باز هم پول خواستی؟))

پسر کوچولو پاسخ داد:(برای اینکه پولم کافی نبوداماالان هست حالا من ۲۰ دلار دارم توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زود تر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم ... ))




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک
   سلام


سلام

این وبلاگ به زودی راه اندازی می شود

با ما باشید




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 توسط شیطونک
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   پيوند ها

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دريافت کد فالگيري

منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس