چون من بی تربیتم و نه دلم می خواد بدونم حالتون چطوره نه شما دلتون می خواد بدونین حال من چطوره طبق روال همیشگی دِ برو که رفتیم!
خدایی من موندم این وبلاگه یا گالری! ولی به هر حال یه سری عکس خفنز توپس واستون می ذارم حالشو ببرین...
اول چند تا عکس خیلی قشنگ از نقاشی رو خاک های شیشه ماشینا! می گم حیف که عربا و اهوازیا استعداد هنری ندارن وگرنه این یارو نقاشه اگه می اومد اهواز همچین کار و بارش سکه می شد که نگو...

این کار شده ی قبلیه!!! یارو دست داوینچی رو از پشت بسته...





بیشتر از اینا هستن اما خب چون سرعت لود پایین نیاد فعلا همینا رو ازش می ذارم.
درسته بامزه نبودن اما ارزش دیدن رو داشتن. ولی اینا (که در ذیل مشاهده می کنید!) هم خیلی بامزه ن هم خیلی باحالن هم ارزش دیدن و سیو کردن دارن: عروسکهایی هستن که روی صورت آدم طراحی شدن. با یه کم دقت می تونین بفهمین که کار زیاد سختی نیست اما سازنده شون باید خلاقیت فوق العاده ای داشته باشه.




این یکی یه جوری منو یاد جد و آباد کریزی فراگ میندازه! خدایی شبیه ن ها! انگار بابابزرگشه!

همین دیگه!!! حرف خاصی نداشتم فقط دیدم اینا خیلی باحالن گفتم شما هم ببینین!!!
خب پس اگه می خواین اینا رو هم ببینین!!! بار دراماتیکش زیاده!

دختر ایرانی و تفریح........جدا این واسه من خیلی پیش اومده. همیشه وقتی با دوستام تو اتوبوس یا ایشالا چند سال دیگه تو مترو!!! هستیم چه صحبت کنیم، چه بخندیم، چه گریه کنیم، چه نوحه بخونیم... خلاصه هر گهی بخوریم این زنا با این قیافه های چی بگم والاشون برمی گردن همچی چپ چپ نگاه می کنن که آدم فکر می کنه عاشورا و قیام پونزده خرداد و جنگ سرد هم کار خودش و دوستاش بوده. از انتهای اتوبوس هم آقایون محترم و با شخصیت با لب و لوچه ی آویزون نگات می کنن. فرقی هم نمی کنه مونیکا بلوچی باشی یا داریوش ارجمند. تازه شانس بیاری جغله تو اتوبوس نباشه که اگه اون هم یه متلکی به تو بگه یا سوتی بزنی همه برمی گردن به تو نگاه می کنن! خلاصه عالمی داریم ما....بماند که یکی از تفریحاتمون هم اینه که با دوستامون بریم سوار اتوبوس بشیم!!!
اینم دختر ایرانی و امنیت اجتماعی!!! خدایی تا حالا واسه کسی پیش اومده که حتی موقع رد شدن از خیابون هم کسی خودشو نمالونه بهش؟؟؟ اونم تو روز روشن!!! چه برسه به شب...

هی این رضوان گیر داده می گه بیاین پست بزنین، پست بزنین!!! خب البته خق داره، صد در صد، ولی تو این اوضاع احوال آدم تو وبلاگ طنز که میاد حالش گرفته می شه. من که این جوریم دست خودمم نیست. شما چطور؟ (هم ورژن با من که واکسن می زنم، شما چه طور؟)
ندا آقا سلطان در تهران بدنیا آمد. او فرزند دوم از خانواده بود، پدرش کارمند شهری با در آمد متوسط و مادرش خانه دار بود. پس از تحصیل فلسفه اسلامی در دانشگاه آزاد تهران، او تصمیم گرفت در صنعت توریسم فعالیت کند. به همین دلیل او کلاسهای خصوصی زبان ترکی پرداخته و قصد داشت به عنوان راهنمای تورهای مسافرتی مشغول به کار شود.
نشریه تایم نیز از قول پرهانی معلم موسیقی آقا سلطان مینویسد که او و ندا به قصد شرکت در تظاهرات میدان آزادی در روز ۳۰ خرداد به سمت تظاهرات با ماشین در حرکت بودند. بگفته پرهانی با اینکه آقا سلطان فعال سیاسی نبود، ولی نسبت به نتیجه انتخابات ناراحت بود. دوستانش به او اصرار کرده بودند که در خانه بماند ولی او پاسخ داده بود که از مرگ نمیترسد: «نگران نباشید، فقط یک گلولهاست و پس از آن همه چیز تمام میشود». کاسپین ماکان، (بگفته بی بی سی فارسی نامزد ندا آقا سلطان[۱۰]، بگفته خبرگزاری آسوشیتدپرس دوست پسر ندا آقا سلطان) ماجرا را در مصاحبه با بیبیسی فارسی اینگونه بیان کردهاست:
وقتی که این اتفاق افتاد، ندا از درگیریها دور بود، یعنی در خیابانهای فرعی نزدیک امیرآباد بود. حدود یک ساعتی با استاد موسیقی اش در ماشین پشت ترافیک نشسته بود، از گرما و خستگی کلافه و از ماشین پیاده میشود. اما براساس تصاویری که مردم ارسال کردهاند، احتمالا نیروهای لباس شخصی و بسیجی در تیراندازی با نشانه گیری به قلبش میزنند... چند دقیقه بیشتر طول نکشید، بیمارستان شریعتی نزدیک بود، حاضران سعی میکنند ندا را با اتومبیل به اورژانس ببرند اما قبل از انتقال به بیمارستان، او در دست استاد موسیقی اش جان میدهد... جسدش را دیروز با زحمت زیاد توانستیم تحویل بگیریم. البته جسد ندا در پزشکی قانونی تهران نبود، در پزشکی قانونی خارج از تهران بود. مسئولان پزشک قانونی خواستند که بخشهایی از بدنش از جمله قسمتی از استخوان رانش را بگیرند، پزشکی قانونی نگفت برای چه کسی اعضا را میخواهد استفاده کند، هیچ توضیحی در این زمینه داده نشد. خانواده موافقت کرد برای اینکه زودتر جسد را تحویل بگیرند، چون ممکن بود همین موضوع باعث تعویق تحویل جسد بشود. جسد را در قطعهای از بهشت زهرا یک شنبه ۳۱ خرداد هنگام عصر دفن کردیم، البته کسان دیگری هم که در درگیریها کشته شده بودند را هم آنجا آورده بودند، انگار منطقه از پیش برای این افراد تعیین شده بود... مقامات امنیتی ایران طی حکمهای مختلف به بیمارستانها، کلینیکها و جراحان و پزشکی قانونی عنوان کرده بودند که نباید گواهی فوت براثر شلیک گلوله باشد، مسلما به این دلیل که در آینده شکایت بین المللی توسط خانوادهها به عمل نیاید . البته من هنوز برگه ترخیص ندا را ندیدهام اما در چند روز آینده از پدرش برگه را میگیرم.
ماکان همچنین در مصاحبه با بی بی سی فارسی عکسهایی که گفته میشود خانم آقا سلطان را قبل از درگیری در تظاهرات نشان میدهد را تکذیب کرده و میگوید: «به نوعی به نظر میرسد طرفداران آقای موسوی ندا را به او ربط دادهاند. اما این طوری نیست. ندا فوق العاده به من نزدیک بود، ندا هرگز طرفدار هیچ یک از این دو گروه نبود، ندا خواهان آزادی بود، آزادی برای همه.»
- روایت دیگر :
از طرف دیگر خبرگزاری آسوشیتدپرس روایت دیگری را از ماکان ذکر کرده که در آن صحبت از «قصد آقاسلطان برای پیوستن به تظاهرات» کرده و علی رغم تلاش ماکان برای منصرف کردن آقا سلطان، او به تظاهرات با هدف بدست آوردن مردمسالاری و آزادی برای مردم ایران رفتهاست.
بگفته کاسپین ماکان، نامزد ندا آقا سلطان، «دوشنبه یکم تیرماه ساعت دو ونیم قرار بود در مسجدی در خیابان شریعتی بالاتر از سید خندان مراسمی داشته باشیم، اما بسیجیان و مسئولان مسجد اجازه برگزاری ندادند، چون به نظرشان هرج و مرج میشود و نمیخواهند درگیری به وجود آید. چون میدانند که ندا مظلومانه رفت و میدانند که همه مردم در ایران و خارج از ایران متاسف شدند، و شاید پیش بینی میشد جمع کثیری از مردم حاضر شوند، به هر صورت فعلا اجازه برگزاری هیچ مراسم عمومی را ندادهاند» .در روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ مراسم گرامیداشت ندا با حضور هزار نفر در میدان هفت تیر برگزار شد حدود ۵۰۰ نفر از افراد گارد ضد شورش و بسیج میدان را محاصر کرده بودند گروهی از راننده گان عبوری نیز با به صدا درآوردن بوق اتومبیل خود با تظاهرات کنندگان ابراز همبستگی کردند.۶۰ نفر ازاین افراد دستگیر شدند.
![]()
واقعا متاسفم. از عصبانیت می خوام منفجر بشم وقتی درست روز پخش شدن این ویدیو، صدا و سیما فقط ویدیو های اون پسر بسیجی رو نشون می داد. کاری به این ندارم که اون گناه داشت و ... ولی واقعا .... یعنی حتی یه عذر خواهی هم نمی تونن بکنن؟ کی باید این چیزا رو مورد مواخذه قرار بده؟ قوه قضاییه فقط مال مردمه، یعنی حکومتیا و گماشته هاشون جزو مردم نیستن؟ اشتباهاتشون تاوان نداره؟
حالم از این تلوزیونا به هم می خوره. این مجری های اخبار چطور روشون می شه این قدر وقیحانه لبخند بزنن و دروغ بگن؟ دلم می خواد برم جلوی کامران نجف زاده و بهش بگم وقتی دیشب واسه هزارمین بار اون ویدیو رو پخش کردی و شروع کردی به صحبت کردن و آدم فروشی، برات خسته کننده نشده بود؟ تو بساطت فقط از همین گماش آدما هست واسه فروختن؟
واقعا دلم می خواد با یه لگد برم تو تی وی. تف به این همه دروغ.
خب، می دونین، راستش زیاد حوصله ندارم.
اما تا دلتون بخواد عسک (دقیقا عسک نه هیچ چیز دیگه) توپ دارم. ابتدا حالشونو ببرین تا بعد بریم سراغ ادامه ماجرا:
از بازار داغ امروز فوتبال ایران که خبر دارین؟ (خودمونیما جدا این جور حرف زدن بم نمیاد) همه آتیشا رو فردوسی پور به پا می کنه ها! والا! وگرنه فوتبال ما راه خودشو می رفت، چه جوررررررررر! گردابم که دیدین؟ ندیدین؟ تکراری بودا، واقعا ندیدین؟ ا واقعا؟
خب حالا مخلوطشو ببینین:

هه هه هه! هه هه هه! هه هه هه! 
خب بسه دیگه! حالا یه کم جو رو عوض می کنیم و وارد فضاهای روشنفلکی (دقیقا روشنفلکی) می شیم!
این کافه هم بامزه س، هم یه حس بابابزرگ دوست دارم خاصی بم می ده 

آخییییییییییی!!!!! من پیرمردا رو خیلی دوست دارم! (البته به جز بابابزرگ خودم!)
در این جا سخن را به اندوه و فلاکت می کشانیم و شما را با گوشه ای از رنجی که یکی از اقشار زحمتکش جامعه متحمل می شوند آشنا می کنیم:

نگاه کن بیچاره ها رو چه عذابی می دن! باید گاو باشی تا بفهمی، گاو!!! تازه خوبه امسال سالشونم هست....
ا! راستی امسال سال گاوه! سال نوت مبارک گوساله!!!
اما طبیعتا حالا دیگه عید تموم شده و ما همه دوباره به مدرسه می ریم.
اینم داشته باشین عجالتا:

بحث دیوار نوشته ها پیش اومد. شما هم مثل من قبول دارین این یکی از باحالترین عکسهای طنزه؟!

خب الان من باید ادامه مطلب رو تو ادامه مطلب بنویسم که صفحه اصلی وب زود باز شه! ولی چون می دونم اینجوری شما بقیش رو بی خیال می شین، منم بی خیال می شم و شما را به دیدن عکس بعدی دعوت می کنم:
همه می دونیم که تعاون و همکاری خیلی خوبه و از این حرف و ما باید همیشه با مردم و در جامعه باشیم و کارامون رو گروهی انجام بدیم و ...خلاصه اینا رو تو مخ ما چپوندن. اما خدایی کدومتون حاضرین تو همچین جایی گروهی کار کنین؟!

تموم شد دیگه! در واقع خسته شدم دیگه حسش نیست.
من تا حالا 3 تا پست تو این وب گذاشتم. فکر می کنم قابل ارزیابی باشه. ممنون می شم اگه نظرتون رو بگید و خیلی رک بگین که بمونم و بازم بنویسم یا نه؟
آها....و در پایان مرسی!
اصولا از آدمى كه يه هفته منهاى يه روز مدرسه نرفته باشه، به علت طراوت بيش از اندازه دلچسب هوا پاهاشو از خونه بيرون نذاشته باشه، و در ابتداى يه هفته ى تحصيلى با مخلفات "از دماغ بيرون كشيدن عصاره ى تعطيلات به طرز فجيع" و "رو اعصاب راه رفتن با اين جملات كه حسابى خوردين و خوابيدين پس بايد اندازه همه اجداد محيى و مميتت درس پس بدين" و بدتر از همه ظاهر شدن دبير محترم زبان فارسي جلوى چشم به صورت اجل معلق كه مى گه: " جمع كن اين جمله بندى رو...." خب خلاصه، از اين آدم چه انتظارى ميشه داشت؟
.....اينكه سرشو بكوبه به نزديكترين ديوار؟!
(متاسفانه اسمايل "سرشو بكوبه به نزديكترين ديوار" پيدا نكرديم، به جاش واستون گاو گذاشتيم حالشو ببرين!)
.....اينكه دهنشو باز كنه و زمين و زمان رو مورد عنايت يه فقره "سرويس اساسى" قرار بده؟!
.....اينكه خودكشي كنه؟!
......اينكه متنبه بشه و توبه كنه، بعد هم براى قبل از عيد و بعد از عيد و حين عيدش برنامه ريزى تحصيلي كنه؟!
.....روانى بشه بيفته گوشه تيمارستان؟!
.....يا شايدم زير فشار اين همه مشكل له بشه؟!
(واقعا هم چه فشارى وارد مى كنه به آم يه هفته تعطيلى!)
اما نه عزيزان من، ماجرا ساده تر از اين حرفاست. (اوه مامانم اينا!!) در اين حالت اين آدم دچار "اختلال خواب" ميشه!
به صورتى كه ساعت ۳ بعد نصفه شب ميشينه چرت و پرت مى نويسه در حالى كه بايد مثل بچه آدم (بلانسبت البته) مطالعاتشو خونده باشه، مسواكشو زده باشه و كپه شو گذاشته باشه خبر مرگش!!!!
ابتدا در راستاى جنسيت ستيزى شديد ديگر نويسندگان وب (كه خدايى در جاى جاى پستها مشهوده) يه مقايسه واستون ميذارم بين:
نمايى از ميز پى.سى و اتاق كار دخترا:

و مال پسرا....:

و مال خودم.....: ![]()

حالا خودتون جنسيت منو مشخص كنين!
مى دونم خيلى بى مزه بود، بريم قسمت بعدى:
اينا يه سرى جوك هستن كه به نظر من خيلى بامزه ن و من پايه ام باشون تا صبح بخندم اما به نظر ديگران بى مزه ن. اما خب چون اينجا نظر من مهمه مى نويسمشون: 
به یارو ميگن : لپ لپ می خری ؟ ميگه : آره ! ميگن حالا جايزه هم توش داره ؟ ميگه فكر نمی كنم ، من لپ لپ رو واسه كيفيتش می خرم !!!
می دونيد سريعترين راه به چنگ آوردن قلب يک مرد چيه ؟ پاره کردن سينه اش با يک کارد آشپزخانه !
معلم : بگو ببينم ، تيمور لنگ چه طور به حكومت رسيد ؟ دانش آموز : آقا اجازه، لنگ لنگان 
واى من عاشق اين جوكم:
تركه رفته بوده استخر، مسؤول اونجا ميخواسته واسه شاشيدن تو آب جريمش كنه. تركه داد و بيداد ميكنه كه: خوب بابا همه تو آب ميشاشند! يارو ميگه: آره، ولي نه از رو دايو!
اينم از اون جوكاييه كه به نظر من خيلى خنده داره اما به نظر بقيه نه:
يارو زبونش ميگرفته ميره داروخونه ميگه: آقا اشپيل داري؟ ميگه: اشپيل ديگه چيه؟ ميگه: بابا اشپيل ديگه. يارو ميگه: يعني چي؟ درست تلفظ كنين من بفهمم. يارو ميگه: بابا جان اشپيل، ديگه! يارو ميگه: آقا من كه نميفهمم شما چي ميگين، بگذارين به همكارم بگم شايد اون بفهمه. رفيق يارو هم زبونش ميگرفته، مياد. بهش ميگه: آقا اشپيل دارين، يارو هم ميره براش يه چيزي مياره بهش ميده و ميره، بعد همكاراي يارو ازش ميپرسن: اين چي ميخواست؟ ميگه: اشپيل! ميگن: بابااين اشپيل ديگه چه كوفتيه!؟ اصلاً برو يكم از اين اشپيل ور دار بيار ببينيم چيه. يارو ميره و بر ميگرده ميگه: اشپيل تموم شد!
تركه ميره امام رضا احساساتي ميشه ميگه: امام علي قربون لب تشنت برم پس كي ظهور ميكني؟!
تركه تو مسابقه بيست سوالي شركت ميكنه، قبلش بهش ميگن جواب بيسكويته، ولي تو همون اول نگو، اولش يه چند تا سوال كن كه ضايع نشه. تركه ميگه باشه و ميره تو مسابقه، ميپرسه: آقا، يك كويته؟! يارو ميگه: نه. ميگه: دوكويته؟ همينجوري ميگه تا ميرسه به نوزده كويت! يارو ميگه: من يه راهنمايي بهتون ميكنم، با چايي هم ميخورنش. تركه ميگه: آاااهان پس بگو، قنده؟!
ورژن بامزه ترش:
تركه تو مسابقه بيست سوالي شركت ميكنه، قبلش بهش ميگن جواب بيسكويته، ولي تو همون اول نگو، اولش يه چند تا سوال كن كه ضايع نشه. تركه ميگه باشه و ميره تو مسابقه، ميپرسه: آقا، يك كويته؟! يارو ميگه: نه. ميگه: دوكويته؟ همينجوري ميگه تا ميرسه به نوزده كويت! به سوال بيستم كه مى رسه ميگه: اه، خسته شدم، پس چند كويته؟
تركه تو مسابقه بيست سوالي شركت ميكنه، قبل از مسابقه بهش ميگن: ببين جواب ژاندارمريه ولي همون اول نگي كه ضايع بشه، يه چند تا سوال اولش بكن بعد جوابو بگو. مسابقه شروع ميشه، تركه ميپرسه: جانداره؟ مجريه ميگه: نه. تركه ميگه: مِري
ه؟ ميگه: نه. تركه ميگه: جاندارمريه؟
يعنى فقط پايه ى اينم ها:
تركه تو اتوبوس واستاده بوده، يهو ميبينه بند كفشش بازه. به كنار دستيش ميگه: آقا قربون دستت، يك دقيقه اين ميله رو نگردار من بند كفشم رو ببندم!
با اينم خيلى حال مى كنم:
عربه زيادى نخود مى خورده، سرطان گوز مى گيره!
اينم كه اند طنز موقعيته:
دو تا تركه ميرن يك رستوران كلاس بالا، دو تا كوكا سفارش ميدند، بعد هم يكي يك ساندويچ از كيفشون درميارند، شروع ميكنند به خوردن. گارسونه مياد ميگه: ببخشيد،شما نميتونيد اينجا ساندويچ خودتونو بخوريد. تركا يك نگاهي به هم ميكنند، ساندويچاشونو باهم عوض ميكنند!
اولين بار كه اينو خوندم از شدت خنده داشتم خفه مى شدم. هيچ وقت يادم نميره:
تركه كفترشو گم ميكنه، تو روزنامه آگهي ميده: بيه بيه!
حیف نون می ره کتابخونه، داد می زنه یه ساندویچ بدین با سس اضافه.
آقاهه بهش می گه: آقا! اینجا کتابخونه هست.
حیف نون می گه: ببخشید… بعد یواش در گوش آقاهه می گه: یه ساندویچ بدین با سس اضافه!
تركه ادعای پیغمبری میكنه . بهش میگن خوب كتابت كو ؟ میگه ، فعلا جزوه میگم بنویسید تا بعد ...!!!
يه تركه موبايل ّاسم نويسي ميكنه!بعد ميگه خدا كنه نوكيا در بياد.
تست کنکور تو شهر غضنفر اینا:
دو طفلان مسلم چند نفر بودند و اسم پدرشون چی بود؟
به لره مي گن عشاير ذخاير انقلاب هستن يعني چي؟
مي گه: فکر کنم يعني نفت که تموم بشه میخوان اونا رو صادر کنن
خبرنگار: برای محرم امسال چه برنامه ای دارید ؟
ترکه: ما امسال 10 تا کتل اضافه می کنیم، 15 تا پرچم، 150 تا زنجیر، 12 تا قمه، با 40 نفر زنجیرزن جدید. در مجموع انشاالله امسال دیگه پدر یزید در میاد!
به غضنفر ميگن فهميدي زلزله اومد ! مي گه نه من روم اونور بود !
به غضنفر مي گن از چه لبي خوشت مياد ؟ ميگه از لب جوب
به غضنفر ميگن با ريسمان جمله بساز... مي گه مي تونم انگليسى بگم؟ مي گن: بابا ايول بگو.. غضنفر مي گه:نو ريسمان تو پيجينگ
حیف نان و دوستش به تاکسی میگن: آقا 3 نفر تا تجریش چقدر می گیری؟ راننده میگه: شما که 2 نفر هستید! حیف نان میگه: مگه خودت نمی خوای بیای؟
غضنفر کارخونه ی سوسيس کالباس ميزن ، رو بسته بندي محصولاتش مينويسه تهيه شده از گاو تازه
دانشمند ترک يک چراغ قوه ساخته که با نور خورشبد کار مي کند
تهرانيه تو حج ,پرده كعبه رو گرفته بود مي گفت خدايا توبه ديگه براي ترکا جک نمي سازم يه ترکه زد رو شونش گفت داداش قبله کدوم وره؟ تهرانيه داد ميزنه خدايا خاطره که مي تونم تعريف کنم؟
به بنده خدا ميگن: سبز ليمويي رو توصيف كن. ميگه: شما آبي آسماني رو در نظر بگير، جيش كن توش!
به حیف نون یه اتوبوس می دن می گن اینو پارکش کن. می ره صندلی هاشو درمیاره به جاش درخت می کاره!
حیف نون تو مشهد بچش گم ميشه نذر مي كنه و ميگه: يا امام رضا دستم به دامنت، بچم پيدا بشه، ديگه غلط كنم بيام مشهد!
يك ترك را چگونه براي هميشه ميشود سر كار گذاشت؟ در دو روي يك كاغذ مينويسم: «لطفاً بچرخانيد»
حیف نون ميره خواستگاری، بابای عروس بهش ميگه اون گلی که زدی به يقت خارش اذيتت نمي کنه؟ حیف نون ميگه خارش که نه، ولی گلدونش که تو شلوارمه خیلی اذیتم می کنه!
تركه ميره رستوران، گارسون ميخواد بزارتش سر كار ميگه: غذاي امروز «كوجموتونو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با «ليمو» است! تركه ميگه: «كوجموتونو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با چي؟
به تركه ميگن با مايلي كهن جمله بساز، ميگه: مايلي كهنتو عوض كنم؟
به تركه ميگن با اتوبوس جمله بساز ميگه اتو بوس کردم لبم سوخت!
سه تا آباداني داشتن براي هم خالي ميبستند. اولي ميگه: من مثل حضرت علي هستم. با يه دست در خيبرو از جا ميكنم. دومي ميگه: اين كه چيزي نيست. من مثل حضرت عباسم. با يه ضربه شمشير 100 نفر رو ميكشم. سومي چيزي نميگه و زل مي زنه به دريا و ساكت ميشينه. دوستاش ميگن: كا... چرا چيزي نميگي؟ ميگه: تا حالا ديدي خدا حرف بزنه؟!
غضنفر یه 1000 تومنی رو زمین پیدا میکنه برش میداره بعد میندازش میگه نه بابا ما ازین شانسا نداریم!
غضنفر میره مکه سرش تو حجرالسود گیر میکنه, میترسه میگه: خدایا منو نخور!
تموم شد ديگه! ولى خدايي قشنگترين جوكا البته از نظر خودم رو نوشتم كه به نظرم يكى از يكى بامزه تر بود! مخصوصا اخرى!!!! به قول شاعر " تو مخم جوك آماده دارم هشت هزار گيگ" ولى خب از رضو خجالت مى كشم! من عمرا از اين كارا كنم! بله!!!!!
********************
پ/ن:
۱. نه سلام بلدم نه خدا حافظ!
۲. بروبكس يه نفرى نميشه ها! شما هم رسوا كنين خويش را! يه عكس بذارين ببينم در چه حالين! 
بر می گردیم!!!!!
در این روز مقدس که آسمان شهر زیبایمان بار دیگر به لکه های قهوه ای مزین شده است، انگشت بر کیبورد خاک گرفته می لغزانیم و بازگشت خویشتن را به وادی طنازیت گرامی می داریم، باشد که باشد...
والا ما شخصا با محتوای پستای این وبلاگ آشنایی کامل نداشتیم! یعنی هر چی می خوندیم، هیچی نمی خوندیم. همش عکس می دیدیم و اسمایلک و رنگ صورتی!!!! ولی انصافا این قالب جدیده خیلی ناناشه. البته مطمئنم الی از این استعدادا نداره کار کار رضوئه! (شرمنده بروبکس من هنوز این اسماتونو یاد نگرفتم!) خلاصه! ما هم گفتیم واسه شروع و اولین پست و این حرفا، تیریپ عکس و عکس بازی راه بندازیم تا بعد دستمون بیاد چطور باحال و شنگولی بنویسیم و یاد بقیه هم بدیم! (رضو دست رو من بلند کردی نکردیا من بزرگترم!)
پس عجالتا این کمیکا رو داشته باشین. خودمم واستون ترجمه می کنم. آره بابا خودم می دونم همتون خدای انگلیشین ولی خب من خداترم! پس لتس گو که رفتیم!

۱) این خانم خشگله با این ماشین عتیقش منو یاد دبیر زبانمون میندازه. البته فقط از لحاظ عتیقه بودن و این حرفا. همون طوری که ملاحظه می کنین خانم پلیسه که کاملا از وجناتش مشخصه مقدار اندکی اضافه وزن داره (رفتم تو کف جزئیات) داره به این درایوره می گه که: شما روی سیگنال استاپ نکرده بودید! میشه گواهینامه رانندگیتونو ببینم؟ بله دوستان اشاره می کنن سیگنال یعنی علامت، نشان، راهنما و از این حرفا. دیگه ربطش به من و شما مربوط نیست برو عکس بعدی:

۲) بله همون طور که ملاحظه می کنین این خواهرمون یه مقدار بی شرم و حیا هستند اما خب به بزرگی خودتون ببخشین من باید برم مدرسه وقت نمی کنم سانسور کنم. بله عارضم به خدمتتون که این خواهرمون که خیلی هم نعوذ بالله هستن به یارو پلیسه (جون من قیافشو نیگا چقد شبیه مامان بزیمه) می گه که: میشه یه لحظه صبر کنی تا تو کیفم (کیف نگو بازار شام بگو) پیداش کنم؟ چه شلکیه؟ (دقیقا چه شلکیه نه چه شکلیه)

۳) خانم پلیسه هم مثل این معلما که تا شاگردا ازشون سوال می پرین ژست می گیره که آره من می دونم و تو نمی دونی و این حرفا (بنده خدا راس می گفت که تیکه کلامم این حرفاس!) میگه که: شلک مستطیله و عکس خودتم روشه! (با این راهنمایی کردنش می رفت تو گوی و میدان سنگیتر بود که)

۴) اووووووووووووووووه!!!!!!!!!!!! (دقیقا همینو می گه. تو ترجمه ی من شک داری؟ بیارمش پایین اون فکو؟ آی نفسسس کششششششش!!!!!!!!!!)

۵) اوره کا!!!

۶) حالا اینجا چون لحظات هیجانی داستانه ما یه جوری ترجمه می کنیم لوث نشه واسه شما! خانم خشگله کارتو (آینه است ها کارت نیستش!) میده دست خانم پلیسه...

۷) بدون شرح!!!
برو بعدی!

۸) پلسه می گه که: شما می توانید رهسپار شوید!(جون من تو دیکشنری نوشته!) پوزشات مکرر مرا بپذیرید، اوا خاک بر سرم شد نمی دونستم شما هم پلیسین وگرنه دعوتتون می کردم بیاین تو باجه یه چایی ای نسکافه ای کاپوچینویی کافه گلاسه ای کافی نتی چیزی در خدمتتون باشیم! خانم خشگله هم می گه آه! که از این آه ایشون معنی های متفاوتی رو میشه استنباط کرد که ما به علت ضیغ وقت (برو از عمت غلط املایی بگیر این کاملا درسته) و چشم انتظار بودن ماکارونی به همون آه اکتفا می کنیم و تا پایان به ترجمه وفادار می مونیم.
امری نیست؟ ما چوخلصیم....


